زمستان در راه بود به زودی بارش برف آغاز می شد مادر خرس کوچولو آروم اونو توی غار خوابوند و بعد مدتی خودش هم خوابید خرس کوچولو آروم از جاش پا شد و به بیرون دوید او با چشمان کوچکش نگاهی به آمان انداخت به آن دانه های سفیدی که هرگز اسمشان را نمی دانست او ساعت ها زیر پدیده ای که اشمش را نمی دانست بازی کرد تا سرما کل وجود او را در بر گرفت و آروم چشمانشو بست....
خرس کوچولو شاید مرد اما لحظاتی ناب را تجربه لحظاتی که هیچ خرس دیگری آنرا تجربه نکرده بود...
پ.ن : این تنها طرح اولیه ی داستانه و در داستان اصلی شاید خرس کوچولو زنده بمونه خودمم نمی دونم!
باران شروع به باریدن کرده بود...می دوم...به آسمان زیبای خاکستری نگاه میکنم به پسرکی با دهان باز که سعی دارد قطرات باران را بخورد نگاه می کنم و به دختر پسر جوانی که با هم لحظات عشق آمیزی را خلق می کنند و بر سرعتم می افزایم .... از کنار پیرمردی با دستان باز می گذرم که می گوید : خدایا شکرت برای این موهبت ! و حال با تمام سرعت می دوم تا با بقیه ی کارتن خواب ها برای زندگی بجنگیم!
سیگارش را روشن کرد و پکی عمیق به آن زد آخرین دانه ی سیگار در جعبه بود به خط قرمز مقابلش نگاه کرد از همان خط ها که در متروها می کشند و می گویند از آن رد نشوید و مواظب باشید...سیگارش را همراه با نگاه غضب آلود نگهبان به گوشه ای پرتاب کرد و شروع به دویدن کرد و یک پرش بلند از روی خط قرمز و صدای سوت قطار و یک تصادف...
"قوانین را برای آن درست کردند تا آنها را بشکنیم"
چقدر مخوف بود...هیولا جلو آمد دندان هایش خونی بود و بسته ای را در دست داشت لحظه ای ایست کرد و بسته را زمین گذاشت و خواست که مرد رویرویش حمله کند اما او به تازگی کسی را کشته بود و با خود فکر کرد الان موقع این کار نیست پس دوباره به حرکت آمد....
-هی آقا کیفتون جا موند! و هیولا با نگاهی به مرد بسته را دوباره برداشت...
ایستاده ام...پیامبر در مقابلم...با اشاره ی دست به من می گوید این راه راست است و این را چپ راه راست به سعادت منتهی می شود و راه چپ به دوزخ .به آرامی جای چپ و راست عوض می شود با چرخش من...از همان تغییراتی که معلم دبستان سعی می کند به ما یاد دهد این راست است و اون چپ و وقتی ۱۸۰ بچرخی چپ و راست عوض می شود... حال چه می گویی پیامبر؟
خیالاتی همیشه در فکر پرواز بود ... همواره پرنده ها را نظاره می کرد ... روزی بر اثر اتفاقی کاملا اتفاقی به بالای برجی رفت ... موقعیت مناسب ... بالاخره هم آرزوهایش را عملی کرد ... خیالاتی از بالای برج پرید اما هیچ گاه به زمین نرسید.
می دوید ... با تمام سرعت ... به جمعیت پشت سرش نگاه کرد وای پسر عجب جمعیتی همگی فریاد زنان می دویدند به دنبال او بودند ... به دنبال پسرکی که برای اولین بار وجودش را اثبات کرده بود ... کم کم درد هایش شروع شد دیگر تاب و توان نداشت همان بیماری همیشگی ... لحظه ای سرش سیاهی رفت اما سریع به خود آمد و دوباره شروع به دویدن کرد.................................... اما دیگر جمعیتی پشت سر او نمی دوید.
به آرامی بیل میزد برف شروع به بارش کرده بود اندک اندک برف روی سرش جمع شد و او را همرنگ زمین کرد خسته بود اما در چشمانش برقی بود,برقی که تا شال قرمزش ادامه پیدا می کرد...
- چه را می جویی؟ - انقلاب.........
پیرمرد نشسته بود , به درخت پشتش بلوز های را آویزان کرده بود, قدیمی بودند...یادگار جوانی...آن طرفش جارو برقی بود , می توان فهمید قدیمی بوده...و روزگاری خانه ای را تمیز می کرده...وسایل زیاد بود اما مهم تر از همه چی پیرمرد بود که با بغضی نترکیده و سری پایین بلوز ها را به کارگرها می فروخت...و بقول نیما:"آی آدم ها................................................................"
به صورت خونی اش نگاه می کنم به چشمان پر از هراسش که لبریز از التماسند تفنگم را به سویش نشانه می روم به حرفهایش گوش نمی کنم شلیک میکنم...چه دردی وجودم را فراگرفته خون از بدن میرود به زمین می افتم و به قطعه های خورد شده ی آینه نگاه می کنم....
به لطافت بر روی موهایش دست می کشد چه موهای براقی... به چشمانش نگاه می کند چه زیبایند...به لبانش نگاه می کند چه لبان سرخی... دستش را به آرامی می فشارد... و اون قاتل بلند شد تا دنبال طعمه ی بعدیش بره...
فریاد می کشید از نا امیدی هایش از غم هایش و فریادش را بلندتر کرد قلبش به درد آمده بود اشکهایش که هیچ وقت جاری نشده بودند اذیتش می کردند و احساس پوچی که تمام وجودش را گرفته بود.......... به آرامی سرش را بلند کردبه جمعیت مقابلش نگاه کرد همه دست هایشان را بالا و پایین می کردند و گیتاریست همچنان گیتار می زد.
به شعله ی آتش خیره شدم تا حقیقت آنرا درک کنم مدتها به آتش نگاه می کردم و زمان برایم بی معنا بود و هنگامی که حقیقت آتش را درک کردم و با نگاهی به اطراف خودم را در دیوانه خوانه یافتم.
جوان به آرامی راه می رفت ناگهان گاری به سرعت از کنارش رد شد و ناسزایی به او کشید " جوانک بی دست و پا " جوان به خشم آمد و بلافاصه به عضو ارتش درآمد تا نشان دهد جوانکی بی دست و پا نیست و این بود شروع اسکندر جهان گیر......
آدم و حوا را به خاطر خوردن سیب قرمز از بهشت بیرون کردند , تمامی آسودگی های بهشت را از آن ها گرفتند مدتها عذاب بر آنها بود , دیگر طعم آسودگی مطلق را نچشیدند و دروازه های بهشت بر آنها بسته شد... ولی اگر آنها سیب را نمی خورند آیا طعم سیب قرمز را حس می کردند؟
به آرامی نوشیدنی ام را می خوردم ناراحت بودم و یا احساسی را داشتم که هر عاشق شکست خورده ای دارد جرعه ای می نوشم و با خود می گویم چه زندگی مسخره ای.در همان حال به دختری که وارد کافه شده است نگاه می کنم,احساس گرما... لیوانم را بلند می کنم و به سمت او می روم و با خود فکر می کنم چه زندگی مسخره ای.