تبليغاتX
تمامی ذهن من-TZM
 

زمستان در راه بود به زودی بارش برف آغاز می شد مادر خرس کوچولو آروم اونو توی غار خوابوند و بعد مدتی خودش هم خوابید خرس کوچولو آروم از جاش پا شد و به بیرون دوید او با چشمان کوچکش نگاهی به آمان انداخت به آن دانه های سفیدی که هرگز اسمشان را نمی دانست او ساعت ها زیر پدیده ای که اشمش را نمی دانست بازی کرد تا سرما کل وجود او را در بر گرفت و آروم چشمانشو بست....

خرس کوچولو شاید مرد اما لحظاتی ناب را تجربه لحظاتی که هیچ خرس دیگری آنرا تجربه نکرده بود...

پ.ن : این تنها طرح اولیه ی داستانه و در داستان اصلی شاید خرس کوچولو زنده بمونه خودمم نمی دونم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت   توسط پوریا  | 

باران شروع به باریدن کرده بود...می دوم...به آسمان زیبای خاکستری نگاه میکنم به پسرکی با دهان باز که سعی دارد قطرات باران را بخورد نگاه می کنم و به دختر پسر جوانی که با هم لحظات عشق آمیزی را خلق می کنند و بر سرعتم می افزایم .... از کنار پیرمردی با دستان باز می گذرم که می گوید : خدایا شکرت برای این موهبت ! و حال با تمام سرعت می دوم تا با بقیه ی کارتن خواب ها برای زندگی بجنگیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت   توسط پوریا  | 

سیگارش را روشن کرد و پکی عمیق به آن زد آخرین دانه ی سیگار در جعبه بود به خط قرمز مقابلش نگاه کرد از همان خط ها که در متروها می کشند و می گویند از آن رد نشوید و مواظب باشید...سیگارش را همراه با نگاه غضب آلود نگهبان به گوشه ای پرتاب کرد و شروع به دویدن کرد و یک پرش بلند از روی خط قرمز و صدای سوت قطار و یک تصادف...

"قوانین را برای آن درست کردند تا آنها را بشکنیم"

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت   توسط پوریا  | 

چقدر مخوف بود...هیولا جلو آمد دندان هایش خونی بود و بسته ای را در دست داشت لحظه ای ایست کرد و بسته را زمین گذاشت و خواست که مرد رویرویش حمله کند اما او به تازگی کسی را کشته بود و با خود فکر کرد الان موقع این کار نیست پس دوباره به حرکت آمد....

-هی آقا کیفتون جا موند!  و هیولا با نگاهی به مرد بسته را دوباره برداشت...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت   توسط پوریا  | 

ایستاده ام...پیامبر در مقابلم...با اشاره ی دست به من می گوید این راه راست است و این را چپ راه راست به سعادت منتهی می شود و راه چپ به دوزخ .به آرامی جای چپ و راست عوض می شود با چرخش من...از همان تغییراتی که معلم دبستان سعی می کند به ما یاد دهد این راست است و اون چپ و وقتی ۱۸۰ بچرخی چپ و راست عوض می شود... حال چه می گویی پیامبر؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت   توسط پوریا  | 

خیالاتی همیشه در فکر پرواز بود ... همواره پرنده ها را نظاره می کرد ... روزی بر اثر اتفاقی کاملا اتفاقی به بالای برجی رفت ... موقعیت مناسب ... بالاخره هم آرزوهایش را عملی کرد ... خیالاتی از بالای برج پرید اما هیچ گاه به زمین نرسید.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت   توسط پوریا  | 

می دوید ... با تمام سرعت ... به جمعیت پشت سرش نگاه کرد وای پسر عجب جمعیتی همگی فریاد زنان می دویدند به دنبال او بودند ... به دنبال پسرکی که برای اولین بار وجودش را اثبات کرده بود ... کم کم درد هایش شروع شد دیگر تاب و توان نداشت همان بیماری همیشگی ... لحظه ای سرش سیاهی رفت اما سریع به خود آمد و دوباره شروع به دویدن کرد.................................... اما دیگر جمعیتی پشت سر او نمی دوید.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت   توسط پوریا  | 

به آرامی بیل میزد برف شروع به بارش کرده بود اندک اندک برف روی سرش جمع شد و او را همرنگ زمین کرد خسته بود اما در چشمانش برقی بود,برقی که تا شال قرمزش ادامه پیدا می کرد... 

- چه را می جویی؟    - انقلاب.........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت   توسط پوریا  | 

پیرمرد نشسته بود , به درخت پشتش بلوز های را آویزان کرده بود, قدیمی بودند...یادگار جوانی...آن طرفش جارو برقی بود , می توان فهمید قدیمی بوده...و روزگاری خانه ای را تمیز می کرده...وسایل زیاد بود اما مهم تر از همه چی پیرمرد بود که با بغضی نترکیده و سری پایین بلوز ها را به کارگرها می فروخت...و بقول نیما:"آی آدم ها................................................................"

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت   توسط پوریا  | 

به صورت خونی اش نگاه می کنم به چشمان پر از هراسش که لبریز از التماسند تفنگم را به سویش نشانه می روم به حرفهایش گوش نمی کنم شلیک میکنم...چه دردی وجودم را فراگرفته خون از بدن میرود به زمین می افتم و به قطعه های خورد شده ی آینه نگاه می کنم....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت   توسط پوریا  | 

به لطافت بر روی موهایش دست می کشد چه موهای براقی... به چشمانش نگاه می کند چه زیبایند...به لبانش نگاه می کند چه لبان سرخی... دستش را به آرامی می فشارد... و اون قاتل بلند شد تا دنبال طعمه ی بعدیش بره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط پوریا  | 

فریاد می کشید از نا امیدی هایش از غم هایش و فریادش را بلندتر کرد قلبش به درد آمده بود اشکهایش که هیچ وقت جاری نشده بودند اذیتش می کردند و احساس پوچی که تمام وجودش را گرفته بود.......... به آرامی سرش را بلند کردبه جمعیت مقابلش نگاه کرد همه دست هایشان را بالا و پایین می کردند و گیتاریست همچنان گیتار می زد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت   توسط پوریا  | 

به شعله ی آتش خیره شدم تا حقیقت آنرا درک کنم مدتها به آتش نگاه می کردم و زمان برایم بی معنا بود و هنگامی که حقیقت آتش را درک کردم و با نگاهی به اطراف خودم را در دیوانه خوانه یافتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت   توسط پوریا  | 

جوان به آرامی راه می رفت ناگهان گاری به سرعت از کنارش رد شد و ناسزایی به او کشید " جوانک بی دست و پا " جوان به خشم آمد و بلافاصه به عضو ارتش درآمد تا نشان دهد جوانکی بی دست و پا نیست و این بود شروع اسکندر جهان گیر......

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت   توسط پوریا  | 

آدم و حوا را به خاطر خوردن سیب قرمز از بهشت بیرون کردند , تمامی آسودگی های بهشت را از آن ها گرفتند مدتها عذاب بر آنها بود , دیگر طعم آسودگی مطلق را نچشیدند و دروازه های بهشت بر آنها بسته شد... ولی اگر آنها سیب را نمی خورند آیا طعم سیب قرمز را حس می کردند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت   توسط پوریا  | 

به آرامی نوشیدنی ام را می خوردم ناراحت بودم و یا احساسی را داشتم که هر عاشق شکست خورده ای دارد جرعه ای می نوشم و با خود می گویم چه زندگی مسخره ای.در همان حال به دختری که وارد کافه شده است نگاه می کنم,احساس گرما...  لیوانم را بلند می کنم و به سمت او می روم و با خود فکر می کنم چه زندگی مسخره ای.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت   توسط پوریا  | 
 

آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385


سیاه مشق
ناظم متفکر
ذهن صلب
ضد ایده ئال
Amir VZ
شمالگان
به وقت گرینویچ
یک ذهن
ism