تبليغاتX
تمامی ذهن من-TZM

تمامی ذهن من-TZM

نمی دانم چرا سخترین کار دنیا فهماندن به پرنده است که آزادی؟

شانس کور

جوان به آرامی راه می رفت ناگهان گاری به سرعت از کنارش رد شد و ناسزایی به او کشید " جوانک بی دست و پا " جوان به خشم آمد و بلافاصه به عضو ارتش درآمد تا نشان دهد جوانکی بی دست و پا نیست و این بود شروع اسکندر جهان گیر......

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت   توسط پوریا  | 

طعم سیب

آدم و حوا را به خاطر خوردن سیب قرمز از بهشت بیرون کردند , تمامی آسودگی های بهشت را از آن ها گرفتند مدتها عذاب بر آنها بود , دیگر طعم آسودگی مطلق را نچشیدند و دروازه های بهشت بر آنها بسته شد... ولی اگر آنها سیب را نمی خورند آیا طعم سیب قرمز را حس می کردند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت   توسط پوریا  | 

تازه وارد

به آرامی نوشیدنی ام را می خوردم ناراحت بودم و یا احساسی را داشتم که هر عاشق شکست خورده ای دارد جرعه ای می نوشم و با خود می گویم چه زندگی مسخره ای.در همان حال به دختری که وارد کافه شده است نگاه می کنم,احساس گرما...  لیوانم را بلند می کنم و به سمت او می روم و با خود فکر می کنم چه زندگی مسخره ای.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت   توسط پوریا  | 

بدون عنوان

ناراحت بود سرش را پایین نگاه داشته بود همه مرتبا او را محکوم می کردند و از او درباره ی عملش سوال می کردند و سوال و سوال... ولی او توجه ای نمی کرد او تنها به پیرمردی کوچک اندام در گوشه دادگاه توجه می کرد که عمر خود را فدا کرده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت   توسط پوریا  | 

نگاه زلال

گل یخ ساکت بود حسی عجیب داشت چشمانش تار می دید خنده ها برایش بی معنا بود جنب جوش ها و حرکت ها و سبزی ها و... و آرام اشک می ریخت شروع همه , پایان او بود. تنها بود تنهای تنها , تنها ترین مخلوق دنیا و با نگاه به طبیعت پایان خود را می دید... بهار در راه بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت   توسط پوریا  | 

شاید مرگ

سیگارش را به آرامی روشن کرد خیابانها تقریبا خاموش بودند کمی فندک نقره ای اش را در دستانش چرخاند و بعد به سوی زمین پرتابش کرد به اطرافش نگاهی انداخت به مغازه ها به کافه های تعطیل و اولین قدم خود را برداشت. سایه ای جلو آمد.

   -آماده ای؟    -آره.....     -چه ستاره ی در خشانی!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت   توسط پوریا  | 

داستانی 7 کلمه ای

-او را کشتم!   -به همین سادگی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت   توسط پوریا  | 

کوتاه کوتاه

کوتاه ترین داستان عمرم : او مرد.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت   توسط پوریا  | 

کامپیوتر

هر روز که جلوتر می رویم کامپیوتر و روبات ها پیشرفته تر می شوند و درکشان بالاتر میرود و می ترسم از روزی که کامپیوتر انتقام را درک کند.        

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت   توسط پوریا  | 

اولین گام...

نقطه ای بودم و دل در هوس حادثه بود 

گونیا داشت ولی حیف که پرگار نداشت                   

از استاد بزرگم آقای الویری

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت   توسط پوریا  |