شانس کور
جوان به آرامی راه می رفت ناگهان گاری به سرعت از کنارش رد شد و ناسزایی به او کشید " جوانک بی دست و پا " جوان به خشم آمد و بلافاصه به عضو ارتش درآمد تا نشان دهد جوانکی بی دست و پا نیست و این بود شروع اسکندر جهان گیر......
نمی دانم چرا سخترین کار دنیا فهماندن به پرنده است که آزادی؟
جوان به آرامی راه می رفت ناگهان گاری به سرعت از کنارش رد شد و ناسزایی به او کشید " جوانک بی دست و پا " جوان به خشم آمد و بلافاصه به عضو ارتش درآمد تا نشان دهد جوانکی بی دست و پا نیست و این بود شروع اسکندر جهان گیر......
آدم و حوا را به خاطر خوردن سیب قرمز از بهشت بیرون کردند , تمامی آسودگی های بهشت را از آن ها گرفتند مدتها عذاب بر آنها بود , دیگر طعم آسودگی مطلق را نچشیدند و دروازه های بهشت بر آنها بسته شد... ولی اگر آنها سیب را نمی خورند آیا طعم سیب قرمز را حس می کردند؟
به آرامی نوشیدنی ام را می خوردم ناراحت بودم و یا احساسی را داشتم که هر عاشق شکست خورده ای دارد جرعه ای می نوشم و با خود می گویم چه زندگی مسخره ای.در همان حال به دختری که وارد کافه شده است نگاه می کنم,احساس گرما... لیوانم را بلند می کنم و به سمت او می روم و با خود فکر می کنم چه زندگی مسخره ای.
ناراحت بود سرش را پایین نگاه داشته بود همه مرتبا او را محکوم می کردند و از او درباره ی عملش سوال می کردند و سوال و سوال... ولی او توجه ای نمی کرد او تنها به پیرمردی کوچک اندام در گوشه دادگاه توجه می کرد که عمر خود را فدا کرده بود.
گل یخ ساکت بود حسی عجیب داشت چشمانش تار می دید خنده ها برایش بی معنا بود جنب جوش ها و حرکت ها و سبزی ها و... و آرام اشک می ریخت شروع همه , پایان او بود. تنها بود تنهای تنها , تنها ترین مخلوق دنیا و با نگاه به طبیعت پایان خود را می دید... بهار در راه بود.
سیگارش را به آرامی روشن کرد خیابانها تقریبا خاموش بودند کمی فندک نقره ای اش را در دستانش چرخاند و بعد به سوی زمین پرتابش کرد به اطرافش نگاهی انداخت به مغازه ها به کافه های تعطیل و اولین قدم خود را برداشت. سایه ای جلو آمد.
-آماده ای؟ -آره..... -چه ستاره ی در خشانی!
گونیا داشت ولی حیف که پرگار نداشت
از استاد بزرگم آقای الویری