تبليغاتX
تمامی ذهن من-TZM

تمامی ذهن من-TZM

نمی دانم چرا سخترین کار دنیا فهماندن به پرنده است که آزادی؟

نگاهی تاریک

به لطافت بر روی موهایش دست می کشد چه موهای براقی... به چشمانش نگاه می کند چه زیبایند...به لبانش نگاه می کند چه لبان سرخی... دستش را به آرامی می فشارد... و اون قاتل بلند شد تا دنبال طعمه ی بعدیش بره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط پوریا  | 

فراتر از فریاد

فریاد می کشید از نا امیدی هایش از غم هایش و فریادش را بلندتر کرد قلبش به درد آمده بود اشکهایش که هیچ وقت جاری نشده بودند اذیتش می کردند و احساس پوچی که تمام وجودش را گرفته بود.......... به آرامی سرش را بلند کردبه جمعیت مقابلش نگاه کرد همه دست هایشان را بالا و پایین می کردند و گیتاریست همچنان گیتار می زد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت   توسط پوریا  | 

دیوانگان رستگارند

به شعله ی آتش خیره شدم تا حقیقت آنرا درک کنم مدتها به آتش نگاه می کردم و زمان برایم بی معنا بود و هنگامی که حقیقت آتش را درک کردم و با نگاهی به اطراف خودم را در دیوانه خوانه یافتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت   توسط پوریا  |