به لطافت بر روی موهایش دست می کشد چه موهای براقی... به چشمانش نگاه می کند چه زیبایند...به لبانش نگاه می کند چه لبان سرخی... دستش را به آرامی می فشارد... و اون قاتل بلند شد تا دنبال طعمه ی بعدیش بره...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط پوریا
|
فریاد می کشید از نا امیدی هایش از غم هایش و فریادش را بلندتر کرد قلبش به درد آمده بود اشکهایش که هیچ وقت جاری نشده بودند اذیتش می کردند و احساس پوچی که تمام وجودش را گرفته بود.......... به آرامی سرش را بلند کردبه جمعیت مقابلش نگاه کرد همه دست هایشان را بالا و پایین می کردند و گیتاریست همچنان گیتار می زد.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت   توسط پوریا
|
به شعله ی آتش خیره شدم تا حقیقت آنرا درک کنم مدتها به آتش نگاه می کردم و زمان برایم بی معنا بود و هنگامی که حقیقت آتش را درک کردم و با نگاهی به اطراف خودم را در دیوانه خوانه یافتم.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت   توسط پوریا
|