تبعیدی در سیبری
به آرامی بیل میزد برف شروع به بارش کرده بود اندک اندک برف روی سرش جمع شد و او را همرنگ زمین کرد خسته بود اما در چشمانش برقی بود,برقی که تا شال قرمزش ادامه پیدا می کرد...
- چه را می جویی؟ - انقلاب.........
نمی دانم چرا سخترین کار دنیا فهماندن به پرنده است که آزادی؟
به آرامی بیل میزد برف شروع به بارش کرده بود اندک اندک برف روی سرش جمع شد و او را همرنگ زمین کرد خسته بود اما در چشمانش برقی بود,برقی که تا شال قرمزش ادامه پیدا می کرد...
- چه را می جویی؟ - انقلاب.........
پیرمرد نشسته بود , به درخت پشتش بلوز های را آویزان کرده بود, قدیمی بودند...یادگار جوانی...آن طرفش جارو برقی بود , می توان فهمید قدیمی بوده...و روزگاری خانه ای را تمیز می کرده...وسایل زیاد بود اما مهم تر از همه چی پیرمرد بود که با بغضی نترکیده و سری پایین بلوز ها را به کارگرها می فروخت...و بقول نیما:"آی آدم ها................................................................"
به صورت خونی اش نگاه می کنم به چشمان پر از هراسش که لبریز از التماسند تفنگم را به سویش نشانه می روم به حرفهایش گوش نمی کنم شلیک میکنم...چه دردی وجودم را فراگرفته خون از بدن میرود به زمین می افتم و به قطعه های خورد شده ی آینه نگاه می کنم....