تبليغاتX
تمامی ذهن من-TZM

تمامی ذهن من-TZM

نمی دانم چرا سخترین کار دنیا فهماندن به پرنده است که آزادی؟

تبعیدی در سیبری

به آرامی بیل میزد برف شروع به بارش کرده بود اندک اندک برف روی سرش جمع شد و او را همرنگ زمین کرد خسته بود اما در چشمانش برقی بود,برقی که تا شال قرمزش ادامه پیدا می کرد... 

- چه را می جویی؟    - انقلاب.........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت   توسط پوریا  | 

آی آدم ها!

پیرمرد نشسته بود , به درخت پشتش بلوز های را آویزان کرده بود, قدیمی بودند...یادگار جوانی...آن طرفش جارو برقی بود , می توان فهمید قدیمی بوده...و روزگاری خانه ای را تمیز می کرده...وسایل زیاد بود اما مهم تر از همه چی پیرمرد بود که با بغضی نترکیده و سری پایین بلوز ها را به کارگرها می فروخت...و بقول نیما:"آی آدم ها................................................................"

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت   توسط پوریا  | 

من........

به صورت خونی اش نگاه می کنم به چشمان پر از هراسش که لبریز از التماسند تفنگم را به سویش نشانه می روم به حرفهایش گوش نمی کنم شلیک میکنم...چه دردی وجودم را فراگرفته خون از بدن میرود به زمین می افتم و به قطعه های خورد شده ی آینه نگاه می کنم....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت   توسط پوریا  |