خیالاتی همیشه در فکر پرواز بود ... همواره پرنده ها را نظاره می کرد ... روزی بر اثر اتفاقی کاملا اتفاقی به بالای برجی رفت ... موقعیت مناسب ... بالاخره هم آرزوهایش را عملی کرد ... خیالاتی از بالای برج پرید اما هیچ گاه به زمین نرسید.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت   توسط پوریا
|
می دوید ... با تمام سرعت ... به جمعیت پشت سرش نگاه کرد وای پسر عجب جمعیتی همگی فریاد زنان می دویدند به دنبال او بودند ... به دنبال پسرکی که برای اولین بار وجودش را اثبات کرده بود ... کم کم درد هایش شروع شد دیگر تاب و توان نداشت همان بیماری همیشگی ... لحظه ای سرش سیاهی رفت اما سریع به خود آمد و دوباره شروع به دویدن کرد.................................... اما دیگر جمعیتی پشت سر او نمی دوید.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت   توسط پوریا
|