کارتن خواب
باران شروع به باریدن کرده بود...می دوم...به آسمان زیبای خاکستری نگاه میکنم به پسرکی با دهان باز که سعی دارد قطرات باران را بخورد نگاه می کنم و به دختر پسر جوانی که با هم لحظات عشق آمیزی را خلق می کنند و بر سرعتم می افزایم .... از کنار پیرمردی با دستان باز می گذرم که می گوید : خدایا شکرت برای این موهبت ! و حال با تمام سرعت می دوم تا با بقیه ی کارتن خواب ها برای زندگی بجنگیم!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت   توسط پوریا
|
