ماهی سیاه کوچولوی من
زمستان در راه بود به زودی بارش برف آغاز می شد مادر خرس کوچولو آروم اونو توی غار خوابوند و بعد مدتی خودش هم خوابید خرس کوچولو آروم از جاش پا شد و به بیرون دوید او با چشمان کوچکش نگاهی به آمان انداخت به آن دانه های سفیدی که هرگز اسمشان را نمی دانست او ساعت ها زیر پدیده ای که اشمش را نمی دانست بازی کرد تا سرما کل وجود او را در بر گرفت و آروم چشمانشو بست....
خرس کوچولو شاید مرد اما لحظاتی ناب را تجربه لحظاتی که هیچ خرس دیگری آنرا تجربه نکرده بود...
پ.ن : این تنها طرح اولیه ی داستانه و در داستان اصلی شاید خرس کوچولو زنده بمونه خودمم نمی دونم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت   توسط پوریا
|