فراتر از فریاد
فریاد می کشید از نا امیدی هایش از غم هایش و فریادش را بلندتر کرد قلبش به درد آمده بود اشکهایش که هیچ وقت جاری نشده بودند اذیتش می کردند و احساس پوچی که تمام وجودش را گرفته بود.......... به آرامی سرش را بلند کردبه جمعیت مقابلش نگاه کرد همه دست هایشان را بالا و پایین می کردند و گیتاریست همچنان گیتار می زد.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت   توسط پوریا
|
