من........
به صورت خونی اش نگاه می کنم به چشمان پر از هراسش که لبریز از التماسند تفنگم را به سویش نشانه می روم به حرفهایش گوش نمی کنم شلیک میکنم...چه دردی وجودم را فراگرفته خون از بدن میرود به زمین می افتم و به قطعه های خورد شده ی آینه نگاه می کنم....
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت   توسط پوریا
|
