آی آدم ها!
پیرمرد نشسته بود , به درخت پشتش بلوز های را آویزان کرده بود, قدیمی بودند...یادگار جوانی...آن طرفش جارو برقی بود , می توان فهمید قدیمی بوده...و روزگاری خانه ای را تمیز می کرده...وسایل زیاد بود اما مهم تر از همه چی پیرمرد بود که با بغضی نترکیده و سری پایین بلوز ها را به کارگرها می فروخت...و بقول نیما:"آی آدم ها................................................................"
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت   توسط پوریا
|
