من متفاوتم!
خیالاتی همیشه در فکر پرواز بود ... همواره پرنده ها را نظاره می کرد ... روزی بر اثر اتفاقی کاملا اتفاقی به بالای برجی رفت ... موقعیت مناسب ... بالاخره هم آرزوهایش را عملی کرد ... خیالاتی از بالای برج پرید اما هیچ گاه به زمین نرسید.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت   توسط پوریا
|
