تازه وارد
به آرامی نوشیدنی ام را می خوردم ناراحت بودم و یا احساسی را داشتم که هر عاشق شکست خورده ای دارد جرعه ای می نوشم و با خود می گویم چه زندگی مسخره ای.در همان حال به دختری که وارد کافه شده است نگاه می کنم,احساس گرما... لیوانم را بلند می کنم و به سمت او می روم و با خود فکر می کنم چه زندگی مسخره ای.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت   توسط پوریا
|
